|
هدیه به پیشگاه مقدس امام عصر(عج)
|
|
|
|
||||
|
هر چه كني، به خود كني... ! پسر، به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...
مادرش، دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .او هر روز،هنگام پخت نان براي اعضاي خانواده اش،يك نان اضافه، می پخت و آن را پشت پنجره می گذاشت، تا رهگذری گرسنه که هر روز، از آنجا می گذشت، نان را بر دارد.
هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت؛ اما به جای آنکه تشکر کند، می گفت: "هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!"
این ماجرا هر روز ادامه داشت؛ تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود. بنابر این نان او را به زهر آلوده کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟
وبلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و رفت.
آن شب در خانه پیرزن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره، پشت در ایستاده. او گرسنه ، تشنه و خسته بود.
در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم؛ و ادامه داد: در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . از او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم، زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری.
وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود، و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد.
به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت: هر کار پلیدی که انجام می دهیم، با ما می ماند؛ و نیکی هایی که انجام می دهیم، به خود ما باز می گردد. آري : هر چه كني، به خود كني ... !
+
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 10:44 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است! پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و براي تفریح و سرگرمي؛ خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی؛ تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما ... !!! هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر؛ بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، تا آن زمان که آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. *** و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان؛ خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد. *** آري، معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد، خدا هرگز نمی گذارد میان تو وخودش، چیزی فاصله بیندازد. *** معشوقت را از دست مي دهي.او می شکند و تو ناامید می شوی؛ ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. در قلبت كه تا كنون سرشار از معشوقت بوده، خلاء احساس مي كني؛ مي خواهي آن رابا چيزي پر كني. اما آنقدر نا اميد و ناراحت هستي،كه فكر مي كني همه معشوقها فنا پذيرند. *** تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و فكر مي كني که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی، می بینی حتی قطره ای از عشقت هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خودش برداشته و به حساب خود گذاشته است. *** آري ؛ خدا كه تاكنون فقط تماشايت مي كرده، اكنون رخ مي نماياند.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست *** بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ اين من بودم كه اين معشوق را سر راهت گذاشتم. من بودم كه گذاشتم اين همه راه را بيايي؛باعث اين همه رنج و سختي تو، من بودم.براي اينكه مي خواستم زنگار قلب تو رابا سختيها جلا دهم. مي داني چرا ...؟ چون طلا هر چه بيشتر حرارت آتش را تحمل كند، خالص تر مي شود. حالا كه خالص شده اي معشوقت را از تو مي گيرم. تا به اين ترتيب به ياد من بيفتي. اما خالص شدنت را هم از ياد نمي برم و اجر آن را ضايع نمي كنم. به پاس این اخلاص، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی به تو نصیب می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی کند. فردا اما، تو باز همه چيز را ازياد برده و عاشق می شوی. عاشق مي شوي تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر ... و نا امیدتر. آري باز هم نااميد مي شوي تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. و اين نزديك شدن به خدا، ثمره نهايي عشق است. عشقي پاك و بي آلايش و به دور از نيرنگ. و به راستی كه چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که : پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم اوست **** عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 11:1 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در نوميدي بسي اميد است... تنها بازمانده يك كشتی غرق شده، توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد؛ او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد، اما هيچ چيز به چشم نمیآمد؛ آخرسر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد، تا از خود و وسايل اندكش ،بهتر محافظت نمايد. *** روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت؛ اندوهگين فرياد زد: خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟ *** صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست؛ آري!يك کشتی میآمد تا او را نجات دهد... . ******************* هنگامي كه مرد سوار كشتي شد، از نجات دهندگانش پرسيد: چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟ آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم... !
************ هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، آسان میتوان دلسرد شد؛ اما نبايد اميدمان را از دست دهيم، زيرا خدا درهمه ابعاد زندگی ما حضور دارد، حتی در ميان درد و رنج ما. ***************** دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است، به ياد آوريد كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. برای تمام چيزهای منفی كه ما به خود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد:
تو مي گويي: «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ ميدهد: «همه چيز ممكن است»؛ تو مي گويي: «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ ميدهد: «من تو را دوست دارم»؛ تو مي گويي: «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ مي دهد: «من به تو آرامش خواهم داد»؛ تو مي گويي: «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ مي دهد: «رحمت من كافی است»؛ تو مي گويي: «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ مي دهد: «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»؛ تو مي گويي: «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ مي دهد: «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»؛ تو مي گويي: «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ مي دهد: «من تو را بخشيده ام»؛ تو مي گويي: «من میترسم»، خداوند پاسخ مي دهد: «من روحی ترسو به تو نداده ام»؛ تو مي گويي: «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ مي دهد: «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»؛ تو مي گويي: «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ مي دهد: «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»؛ تو مي گويي: «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ مي دهد: «من به تو عقل داده ام»؛ تو مي گويي: «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ مي دهد: «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»؛
اين مطلب را براي ديگران نيز بازگو كنيد، شايد يکی از دوستان شما هم اکنون احساس میكند كه كلبه اش در حال سوختن است.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:48 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا منو ببین !
آره پاهام رو زمینه... ولی دستام رو به آسمون ازت خجالت می کشم! از همه بهار هایی که رفت و بهاری نشدم شرمنده ام که منو به نام تو می شناسن ولی آبرو دار تو نبودم
ولی من دعا می کنم با دستهایی که چیزی برای پیشکشی ندارند با قلبی که پر از محبت تو و حجت توست. خدایا ....من دعا می کنم اگر خواستی به رسم همیشگی ببخش و برایم لبخند بزن من کلید رمز را وارد می کنم... بعلی ٍ ... بعلی ٍ... بعلی ٍ
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:14 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
/*
/*]]>*/
یک
شبی مجنون نمازش راشکست*****بی وضو در
کوچه لیلا نشست.
عشق آن شب مست مستش کرده بود*****فارغ از جام الستش کرده
بود.
سجده ای زد برلب درگاه او*****پر زلیلا شد دل پر آه او.
گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟*****بر صلیب عشق دارم
کرده ای؟
جام لیلا را به دستم داده ای*****وندر این بازی شکستم
داده ای!
نشتر عشقش به جانم می زنی*****دردم از لیلاست آنم می زنی!
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن*****من که مجنونم، تو
مجنونم مکن!
مرد این بازیچه دیگر نیستم*****این تو و لیلای تو ... من
نیستم!
گفت: ای دیوانه لیلایت منم!*****در رگ پیدا و پنهانت منم!
سال ها با جور لیلا سا ختی*****من کنارت بودم و
نشنا ختی؟
عشق لیلا در دلت انداختم*****صد قمار عشق یک جا باختم!
کردمت آواره صحرا نشد*****گفتم عاقل می شوی اما نشد!
سوختم در حسرت یک "یاربت"*****غیر
لیلا برنیامد از لبت!
روز و شب او را صدا کردی ولی*****دیدم امشب با منی گفتم
بلی!
مطمئن بودم به من سر میزنی*****در حریم خانه ام در میزنی.
حال این لیلا که خوارت کرده بود*****درس عشقش بی قرارت
کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم*****صد چو لیلا کشته در
راهت کنم.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:0 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چرا ما انسانها باید از بودن در دوران کودکي ملول باشیم و برای بزرگ شدن عجله کنیم؛ بعد وقتی بزرگ شدیم، حسرت دوران کودکی رو بخوریم؟
چرا باید سلامتی خودمون رو صرف بدست آوردن پول کنیم؛ بعد باید همون پول و حتی بیشتر از اون رو صرف بدست آوردن سلامتی از دست رفتمون بکنیم؟
چرا باید با نگرانی نسبت به آینده ، زمان حال رو از دست بدیم؛ بعد حسرت روزهای از دست رفته رو بخوریم؟
چرا باید همیشه طوری زندگی کنیم که انگار هیچوقت قرار نیست بمیریم؛ در حالی که همیشه می بینیم: انسانها طوری می میرند که گویی هیچوقت توی این دنیا زنده نبودن؟ و ...
ضمنا : آیا میدونیدکه: ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داره؛ بلکه ثروتمند کسی است که نیاز کمتری داره!
آیا میدونیدکه: ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني كه دوستشان داريم ايجاد کنيم؛ اما سالها طول میکشه تا اون زخم التیام پیدا کنه!
آیا میدونیدکه: کساني هستند که ما را عميقا دوست دارند؛ اما نمی تونن احساس خودشون رو ابراز کنن؟
آیا میدونید که: مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه كنند؛اما اون رو متفاوت ببینن؟
و حتما این رو هم میدونید که : خدا همیشه و همه جا با ماست و ما رو میبینه؟
پس حالا که اینها رو میدونید: آیا بهتر نیست به زندگی یه طور دیگه نگاه کنیم؛ و اون رو بهتر ببینیم؟
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:2 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امیرالمؤمنین، حضرت علی به امام مجتبى(علیهماالسلام) فرمود: «حسن جان یک سال است هوس كرده ام یك مقدار جگر گوسفند به صورت پخته بخورم. این یك ساله دائم به نفسم گفتم: ... صبر كن، صبر كن.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مىفرمود: در دنیا فقط خودم را آماده كردم كه نفسم را تربیت كنم. و فقط به نفسم گفتم صبر كن. خدا ماه رمضان را براى چه آفریده، براى این كه ما همرنگ خودش شویم، نه این كه خودش نمىخورد و نمىآشامد؛ دلش خواسته یك ماه همرنگ خودش باشیم و تا سال دیگر این رنگ، روى ما باشد. حال بگذریم از این كه هر سال پس از ماه رمضان این رنگها را شستیم و پاكش كردیم و دوباره بىرنگ شدیم. در همین بىرنگى شیطان به ما رنگ زد و ما شیطانى شدیم. اكنون دوباره ما را زنده گذاشته، ماه رمضان آمده و ما را پذیرفته كه دو مرتبه رنگ او به ما بخورد:
«صِبْغَةَ اللهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً »(1) 10 ؛ رنگ خدا را [كه اسلام است، انتخاب كنید] و چه كسى رنگش نیكوتر از رنگ خداست؟
بندگان من، من عاشق شمایم، شما هم بیایید رنگ من شوید، نخورید، نیاشامید، نپوشید، نگویید، نبینید، ما به خدا چه مىگوییم، مىگوییم:
«هُوَ أَهْلُ التَّقْوَى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ»(2)11؛ او سزاوار است كه از وى پروا كنند، و سزاوار است كه به آمرزشش امید بندند. اى خدایى كه اهل تقوا و مغفرتى.»
ما این رنگ را باید بگیریم. ما باید كلید حل مشكلات شویم، باید قفلي بر درهاى گمراهى باشیم.
امام مجتبى(علیهالسلام) عرض كرد: بابا جگر را فراهم كنم؟ فرمود: بله. ابتدا امام حسن(علیهالسلام) وارد اتاق شد. خواهرها و برادرها را صدا زد. مىخواست خبر خوشحالكننده اى بدهد، چون بچهها هميشه مىبینند كه امام چند نان جوین را در یك کیسه مىگذارد و درش را مىبندد و مُهر مىكند، تا مبادا اهل خانه به این نان جو آب بپاشند تا نرم شود.
بالاترین خورش سفره حضرت على(علیهالسلام) هم، یا نمك و خرماست و یا شیر.
امام حسن(علیهالسلام) صدا زد: برادرها! خواهرها! پدر امروز مىخواهد غذاى خوشمزه اى بخورد. به مغازه قصابى رفته و مقدارى جگر خریدند. آبپز كردند و وسط یك نان نرم گذاشتند. امام مجتبى (علیهالسلام) غذا را با ترس و نگرانی مقابل امیرالمؤمنین گذاشت، بچهها همه نگاه مىكنند.
امام نان را گرفتند و از روى جگر بلند كردند.نگاهى كردند و فرمودند: حسن جان! در كوفه خانهاى را مىتوان سراغ گرفت كه از این غذا نخورده باشد؟ عرض كرد: پدر جان! ممكن است. فرمود: حسن جان! جان من، این غذا را بردار و به محله فقرا ببر و ببین چه كسى از این غذا تاكنون نخورده، به آنها بده تا بخورند، زیرا در روز قیامت طاقت محاكمه خدا را ندارم. پینوشتها: 1- بقره/ 138. 2- مدثر/ 56 . برگرفته از کتاب نفس، حجة ااسلام حسین انصاریان.به نقل از سايت مهديه ساري(http://www.mahdiesari.com)
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 8:14 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. بلند شد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! دوباره بلند شد، و مجددا به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.)) مرد اول از او تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوباره تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و مجددا به راه مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه برای بار سوم به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد تریجیح دادم.
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 7:45 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دو روز مانده به پايان عمر، تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است؛ تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. اما بي حاصل بود. داد زد و بد و بيراه گفت؛ خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت؛باز هم خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت؛ اين بار هم خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته ها و انسان پيچيد؛ خدا هيچ نگفت. كفر گفت و سجاده اش را دور انداخت؛اما خدا همچنان ساكت بود... *** هنگام غروب، دلش گرفت، گريست و به سجده افتاد؛خدا سرانجام سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..." خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد." آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن." او مات و مبهوت به زندگی كه در گودی دستانش میدرخشيد، نگاه كرد. اما میترسيد حركت كند؛ میترسيد راه برود؛ میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد؛ قدری ايستاد، با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد... ؟" اما سرانجام تصميم خود راگرفت. آن وقت شروع به دويدن كرد؛ زندگی را به سر و رويش پاشيد؛ زندگی را نوشيد و آن را بوييد؛ چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند .... او در آن يك روز "آسمان خراشی" بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد؛ روی چمن خوابيد؛ كفش دوزكی را تماشا كرد؛ سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد؛ برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد؛ او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و... سرانجام آن يك روز هم تمام شد. فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!" *** او ميدانست فردا مي ميرد و سعي كرد از آخرين روز زندگي اش بهره ببرد. ولي ما كه نمي دانيم طلوع خورشيد فردا را خواهيم ديد يا خير، آيا بهتر نيست امروز را از دست ندهيم... ؟
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:22 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند روزي بود كه از گنجشك خبري
نبود.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا، هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی كه دردهایش را در خود نگه میدارد. و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت. خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست . گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ كجای دنیا را گرفته بود؟... و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی! گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود و نمي دانست چه بگويد. خدا گفت: و چه بسیار بلاهاي ديگر،كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی. ناگاه چیزی در درون گنجشك فرو ریخت و اشك در دیدگان گنجشك نشست. حسی عجیب وجودش را دگرگون کرد و سرانجام، های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:12 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||