تبليغاتX
یا اباصالح المهدی ادرکنی
هدیه به پیشگاه مقدس امام عصر(عج)
خدایا منو ببین !

             آره پاهام رو زمینه... ولی دستام رو به آسمون

   ازت خجالت می کشم! از همه بهار هایی که رفت و بهاری نشدم

   شرمنده ام که منو به نام تو می شناسن ولی آبرو دار تو نبودم

 

 ولی من دعا می کنم با دستهایی که چیزی برای پیشکشی ندارند با قلبی که پر از محبت تو و حجت توست.

خدایا ....من دعا می کنم

                             اگر خواستی به رسم همیشگی ببخش و برایم لبخند بزن

من کلید رمز را وارد می کنم...         

                                    بعلی ٍ ... بعلی ٍ... بعلی ٍ

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:14  توسط م.گ  | 

/* /*]]>*/ یک  شبی مجنون نمازش راشکست*****بی وضو در کوچه لیلا نشست. عشق آن شب مست مستش کرده بود*****فارغ از جام الستش کرده بود. سجده ای زد برلب درگاه او*****پر زلیلا شد دل پر آه او. گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟*****بر صلیب عشق دارم کرده ای؟ جام لیلا را به دستم داده ای*****وندر این بازی شکستم داده ای! نشتر عشقش به جانم می زنی*****دردم از لیلاست آنم می زنی! خسته ام زین عشق، دل خونم مکن*****من که مجنونم، تو مجنونم مکن! مرد این بازیچه دیگر نیستم*****این تو و لیلای تو ... من نیستم! گفت: ای دیوانه لیلایت منم!*****در رگ پیدا و پنهانت منم! سال ها با جور لیلا سا ختی*****من کنارت بودم و نشنا ختی؟ عشق لیلا در دلت انداختم*****صد قمار عشق یک جا باختم! کردمت آواره صحرا نشد*****گفتم عاقل می شوی اما نشد! سوختم در حسرت یک "یاربت"*****غیر لیلا برنیامد از لبت! روز و شب او را صدا کردی ولی*****دیدم امشب با منی گفتم بلی! مطمئن بودم به من سر میزنی*****در حریم خانه ام در میزنی. حال این لیلا که خوارت کرده بود*****درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم*****صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:0  توسط م.گ  | 

چرا ما انسانها باید از بودن در دوران کودکي ملول باشیم و برای بزرگ شدن عجله کنیم؛ بعد وقتی بزرگ شدیم، حسرت دوران کودکی رو بخوریم؟

 

چرا باید سلامتی خودمون رو صرف بدست آوردن پول کنیم؛ بعد باید همون پول و حتی بیشتر از اون رو صرف بدست آوردن سلامتی از دست رفتمون بکنیم؟

 

چرا باید با نگرانی نسبت به آینده ، زمان حال رو از دست بدیم؛ بعد حسرت روزهای از دست رفته رو بخوریم؟

 

چرا باید همیشه طوری زندگی کنیم که انگار هیچوقت قرار نیست بمیریم؛ در حالی که همیشه می بینیم: انسانها طوری می میرند که گویی هیچوقت توی این دنیا زنده نبودن؟ و ...

 

ضمنا :

آیا میدونیدکه: ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داره؛ بلکه ثروتمند کسی است که نیاز کمتری داره!

 

آیا میدونیدکه: ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني كه دوستشان داريم ايجاد کنيم؛ اما سالها طول میکشه تا اون زخم التیام پیدا کنه!

 

آیا میدونیدکه: کساني هستند که ما را عميقا دوست دارند؛ اما نمی تونن احساس خودشون رو ابراز کنن؟

 

آیا میدونید که: مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه كنند؛اما اون رو متفاوت ببینن؟

 

 و حتما این رو هم میدونید که : خدا همیشه و همه جا با ماست و ما رو میبینه؟

 

پس حالا که اینها رو میدونید: آیا بهتر نیست به زندگی یه طور دیگه نگاه کنیم؛ و اون رو بهتر ببینیم؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:2  توسط م.گ  | 

امیرالمؤمنین، حضرت علی به امام مجتبى(علیهماالسلام) فرمود: «حسن جان یک سال است هوس كرده ‏ام یك مقدار جگر گوسفند به صورت پخته بخورم. این یك ساله دائم به نفسم گفتم:  ... صبر كن، صبر كن.

 

امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مى‏فرمود: در دنیا فقط خودم را آماده كردم كه نفسم را تربیت كنم. و فقط به نفسم گفتم صبر كن. خدا ماه رمضان را براى چه آفریده، براى این كه ما همرنگ خودش شویم، نه این كه خودش نمى‏خورد و نمى‏آشامد؛ دلش خواسته یك ماه همرنگ خودش باشیم و تا سال دیگر این رنگ، روى ما باشد. حال بگذریم از این كه هر سال پس از ماه رمضان این رنگ‏ها را شستیم و پاكش كردیم و دوباره بى‏رنگ شدیم. در همین بى‏رنگى شیطان به ما رنگ زد و ما شیطانى شدیم. اكنون دوباره ما را زنده گذاشته، ماه رمضان آمده و ما را پذیرفته كه دو مرتبه رنگ او به ما بخورد:

 

«صِبْغَةَ الله‏ِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ الله‏ِ صِبْغَةً »(1) 10 ؛ رنگ خدا را [كه اسلام است، انتخاب كنید] و چه كسى رنگش نیكوتر از رنگ خداست؟

 

بندگان من، من عاشق شمایم، شما هم بیایید رنگ من شوید، نخورید، نیاشامید، نپوشید، نگویید، نبینید، ما به خدا چه مى‏گوییم، مى‏گوییم:

 

«هُوَ أَهْلُ التَّقْوَى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ»(2)11؛ او سزاوار است كه از وى پروا كنند، و سزاوار است كه به آمرزشش امید بندند. اى خدایى كه اهل تقوا و مغفرتى.»

 

ما این رنگ را باید بگیریم. ما باید كلید حل مشكلات شویم، باید قفلي بر درهاى گمراهى باشیم.

 

امام مجتبى(علیهالسلام) عرض كرد: بابا جگر را فراهم كنم؟ فرمود: بله.

ابتدا امام حسن(علیهالسلام) وارد اتاق شد. خواهرها و برادرها را صدا زد. مى‏خواست خبر خوشحال‏كننده ‏اى بدهد، چون بچه‏ها هميشه مى‏بینند كه امام چند نان جوین را در یك کیسه مى‏گذارد و درش را مى‏بندد و مُهر مى‏كند، تا مبادا اهل خانه به این نان جو آب بپاشند تا نرم شود.

 

بالاترین خورش سفره حضرت على(علیهالسلام) هم، یا نمك و خرماست و یا شیر.

 

امام حسن(علیهالسلام) صدا زد: برادرها! خواهرها! پدر امروز مى‏خواهد غذاى خوشمزه ‏اى بخورد.

به مغازه قصابى رفته و مقدارى جگر خریدند. آبپز كردند و وسط یك نان نرم گذاشتند. امام مجتبى (علیهالسلام) غذا را با ترس و نگرانی مقابل امیرالمؤمنین گذاشت، بچه‏ها همه نگاه مى‏كنند.

 

امام نان را گرفتند و از روى جگر بلند كردند.نگاهى كردند و فرمودند: حسن جان! در كوفه خانه‏اى را مى‏توان سراغ گرفت كه از این غذا نخورده باشد؟ عرض كرد: پدر جان! ممكن است. فرمود: حسن جان! جان من، این غذا را بردار و به محله فقرا ببر و ببین چه كسى از این غذا تاكنون نخورده، به آنها بده تا بخورند، زیرا در روز قیامت طاقت محاكمه خدا را ندارم.


پی‎نوشت‎ها:

1- بقره/ 138.

2- مدثر/ 56 .

برگرفته از کتاب نفس، حجة ااسلام حسین انصاریان.به نقل از سايت مهديه ساري(http://www.mahdiesari.com)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 8:14  توسط م.گ  | 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. بلند شد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! دوباره بلند شد، و مجددا به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.)) مرد اول از او تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوباره تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و مجددا به راه مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه برای بار سوم به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد تریجیح دادم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 7:45  توسط م.گ  | 

دو روز مانده به پايان عمر، تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است؛ تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. اما بي حاصل بود.

 داد زد و بد و بيراه گفت؛ خدا سكوت كرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت؛باز هم خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت؛ اين بار هم خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ها ‌و انسان پيچيد؛ خدا هيچ نگفت.

كفر گفت و سجاده اش را دور انداخت؛اما خدا همچنان ساكت بود...

***

هنگام غروب، دلش گرفت، گريست و به سجده افتاد؛خدا سرانجام سكوتش را شكست و گفت:

"عزيزم، يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد."

آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی كه در گودی دستانش می‌درخشيد، نگاه كرد.

اما می‌ترسيد حركت كند؛

 می‌ترسيد راه برود؛

 می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد؛

 قدری ايستاد، با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد... ؟"

اما سرانجام تصميم خود راگرفت.

آن وقت شروع به دويدن كرد؛

زندگی را به سر و رويش پاشيد؛

زندگی را نوشيد و آن را بوييد؛

چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز "آسمان خراشی" بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد؛

روی چمن خوابيد؛

كفش دوزكی را تماشا كرد؛

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد؛

برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد؛

او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و... سرانجام آن يك روز هم تمام شد.


فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

***

او ميدانست فردا مي ميرد و سعي كرد از آخرين روز زندگي اش بهره ببرد. ولي ما كه نمي دانيم طلوع خورشيد فردا را خواهيم ديد يا خير، آيا بهتر نيست امروز را از دست ندهيم... ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:22  توسط م.گ  | 

چند روزي بود كه از گنجشك خبري نبود.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا، هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی كه دردهایش را در خود نگه میدارد.

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت. خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .

گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟  چه می خواستی از لانه محقرم؟ كجای دنیا را گرفته بود؟...

و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی!

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود و نمي دانست چه بگويد.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاهاي ديگر،كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی.

ناگاه چیزی در درون گنجشك فرو ریخت و اشك در دیدگان گنجشك نشست. حسی عجیب وجودش را دگرگون کرد و سرانجام، های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:12  توسط م.گ  | 

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

 معلّم از بچه‌ها پرسید: " از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟" بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:

این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:7  توسط م.گ  | 

از امام صادق عليه السلام روايت شده که فرمودند:
وقتي که اين آيه بر پيامبر نازل شد:

" وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ"(135/آل عمران)

"و آنان كه چون كار زشتى كنند يا بر خود ستم روا دارند خدا را به ياد مى‏آورند و براى گناهانشان آمرزش مى‏خواهند و چه كسى جز خدا گناهان را مى‏آمرزد و بر آنچه مرتكب شده‏اند با آنكه مى‏دانند [كه گناه است] پافشارى نمى‏كنند"
ابليس(پدر شيطانها) سخت ناراحت گرديد. بالاي کوهي در مکه به نام "ثور" رفت و آژير خطرش بلند شد و همه يارانش را به تشکيل انجمن خود دعوت نمود. همه بچه شيطانها جمع شدند. ابليس، نزول آيات فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگراني کرد واز آنها کمک خواست.
يکي از ياران او گفت:
من با دعوت نمودن انسانها از اين گناه به آن گناه، اثر اين آيه را خنثي مي کنم.
ابليس سخن او را نپذيرفت. ديگري پيشنهادي شبيه به اولي کرد ولي باز مورد پذيرش ابليس قرار نگرفت.
تا اينکه از ميان شيطانها، شيطان کهنه کاري به نام "وسواس خناس" گفت:
پيشنهاد من اين است که فرزندان آدم را با وعده ها و آرزوهاي طولاني آلوده به گناه مي کنم (و مي گويم که الان براي توبه کردن زود است و فرصت توبه بسيار است) وقتي که مرتکب گناه شدند، خدا را فراموش کرده و بازگشت بسوي خدا (توبه) از خاطر آنان محو مي گردد.
ابليس گفت:
مرحبا! راه همين است. سپس اين ماموريت را تا پايان دنيا به او سپرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:5  توسط م.گ  | 

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد.

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد.

وقتي به دامنه كوه رسيدند،هنگام طلوع بود و نور خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:45  توسط م.گ  |