تبليغاتX
یا اباصالح المهدی ادرکنی
هدیه به پیشگاه مقدس امام عصر(عج)

دو روز مانده به پايان عمر، تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است؛ تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. اما بي حاصل بود.

 داد زد و بد و بيراه گفت؛ خدا سكوت كرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت؛باز هم خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت؛ اين بار هم خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ها ‌و انسان پيچيد؛ خدا هيچ نگفت.

كفر گفت و سجاده اش را دور انداخت؛اما خدا همچنان ساكت بود...

***

هنگام غروب، دلش گرفت، گريست و به سجده افتاد؛خدا سرانجام سكوتش را شكست و گفت:

"عزيزم، يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد."

آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی كه در گودی دستانش می‌درخشيد، نگاه كرد.

اما می‌ترسيد حركت كند؛

 می‌ترسيد راه برود؛

 می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد؛

 قدری ايستاد، با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد... ؟"

اما سرانجام تصميم خود راگرفت.

آن وقت شروع به دويدن كرد؛

زندگی را به سر و رويش پاشيد؛

زندگی را نوشيد و آن را بوييد؛

چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز "آسمان خراشی" بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد؛

روی چمن خوابيد؛

كفش دوزكی را تماشا كرد؛

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد؛

برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد؛

او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و... سرانجام آن يك روز هم تمام شد.


فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

***

او ميدانست فردا مي ميرد و سعي كرد از آخرين روز زندگي اش بهره ببرد. ولي ما كه نمي دانيم طلوع خورشيد فردا را خواهيم ديد يا خير، آيا بهتر نيست امروز را از دست ندهيم... ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:22  توسط م.گ  | 

چند روزي بود كه از گنجشك خبري نبود.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا، هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی كه دردهایش را در خود نگه میدارد.

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت. خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .

گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟  چه می خواستی از لانه محقرم؟ كجای دنیا را گرفته بود؟...

و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی!

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود و نمي دانست چه بگويد.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاهاي ديگر،كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی.

ناگاه چیزی در درون گنجشك فرو ریخت و اشك در دیدگان گنجشك نشست. حسی عجیب وجودش را دگرگون کرد و سرانجام، های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:12  توسط م.گ  | 

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

 معلّم از بچه‌ها پرسید: " از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟" بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد:

این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:7  توسط م.گ  | 

از امام صادق عليه السلام روايت شده که فرمودند:
وقتي که اين آيه بر پيامبر نازل شد:

" وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ"(135/آل عمران)

"و آنان كه چون كار زشتى كنند يا بر خود ستم روا دارند خدا را به ياد مى‏آورند و براى گناهانشان آمرزش مى‏خواهند و چه كسى جز خدا گناهان را مى‏آمرزد و بر آنچه مرتكب شده‏اند با آنكه مى‏دانند [كه گناه است] پافشارى نمى‏كنند"
ابليس(پدر شيطانها) سخت ناراحت گرديد. بالاي کوهي در مکه به نام "ثور" رفت و آژير خطرش بلند شد و همه يارانش را به تشکيل انجمن خود دعوت نمود. همه بچه شيطانها جمع شدند. ابليس، نزول آيات فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگراني کرد واز آنها کمک خواست.
يکي از ياران او گفت:
من با دعوت نمودن انسانها از اين گناه به آن گناه، اثر اين آيه را خنثي مي کنم.
ابليس سخن او را نپذيرفت. ديگري پيشنهادي شبيه به اولي کرد ولي باز مورد پذيرش ابليس قرار نگرفت.
تا اينکه از ميان شيطانها، شيطان کهنه کاري به نام "وسواس خناس" گفت:
پيشنهاد من اين است که فرزندان آدم را با وعده ها و آرزوهاي طولاني آلوده به گناه مي کنم (و مي گويم که الان براي توبه کردن زود است و فرصت توبه بسيار است) وقتي که مرتکب گناه شدند، خدا را فراموش کرده و بازگشت بسوي خدا (توبه) از خاطر آنان محو مي گردد.
ابليس گفت:
مرحبا! راه همين است. سپس اين ماموريت را تا پايان دنيا به او سپرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:5  توسط م.گ  | 

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد.

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد.

وقتي به دامنه كوه رسيدند،هنگام طلوع بود و نور خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:45  توسط م.گ  | 

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم .

 

خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است .

 

حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند .

 

بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

 

گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .

 

اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟

 

مرد پاسخ داد : نه .

 

حضرت فرمود : چرا ؟

 

گفت : آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:8  توسط م.گ  | 

برین تو Control Panel قسمت Connection Wizard یه کانکشن اضافه کنید، به اسم (( خدا )).

User Name اون خلیی راحته: "خدا" !

پسوردش هم كه دیگه معلومه : دل پاک!

شماره تلفن هم نمی خواد، فقط باید حضور قلب داشته باشی.

دکمه Dial رو بزن و Connect شو به خدا .

IPS خدا نه اشغالی داره نه هیچی . اینو بدونین خدا هیچ وقت بندهاش رو Disconnect نمی کنه.

فقط کافیه Connect بشین. خدا همه چیز رو براتون آماده می کنه.

چند تا فایل عشق و دوستی و صمیمیت download کنین.حواستون باشه به خدا متصل هستین و سایت های بدی و دشمنی فیلتر شدن.

خدا،هاست مجانی داده. کارت اعتباری هم نمی خواد ولی … . باید کمی خلوص ایمان و پاکی دل داشته باشین. خیالتون راحت. اینجا هیچ احد الناسی نمی تونه هکتون کنه.

 ولی باید قبلش یک آنتي ويروس Fire Wall رو بریزین رو هارد دلتون. اون آنتی ویروس نمازه. دانلودش رو تو سایت قرآن مجانی گذاشتن. ولی اگر دانلودش کنی از ویروس بدی و شر و دشمنی و … در امانی .

خدا، بزرگترین هکر و نویسنده ویروس رو می شناسه: ((( شیطان ))) . البته اگر اون آنتی ویروس رو نصب کنی شیطان هیچ غلطی نمی تونه بکنه.

برین تو قسمت search . این عبارات رو سرچ کنید : خوبی + دوستی +عشق + زندگی . می بینید چه لیست بزرگی بهتون می ده. ولی حالا سرچ کنید : بدی + دشمنی + نفرت . The url can not find می ده. آخه اینا اینجا اصلا وجود ندارن... .

 

خیلی گذشته، می خوای Disconnect کنی اما دلت نمی خواد . دوست داری بازم Online باشی... !

 

خوش به حالتون. هر وقت Connect شدين، ياد ما هم باشين! چون ما اونقدر از قافله عقبيم،كه حتي نميدونيم "كامپيوتر چيه؟"

التماس دعا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:49  توسط م.گ  | 

زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:17  توسط م.گ  | 

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:16  توسط م.گ  | 

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:  اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:44  توسط م.گ  |