|
هدیه به پیشگاه مقدس امام عصر(عج)
|
|
|
|
||||
|
خداوند بی
نهایت است و لامکان و بی زمان؛ محتاجان
برادری را برادر می شود، خداوند همه
چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد، بشویید قلب هایتان را از هر
احساس ناروا، چنین کنید تا
ببینید چگونه : بر سفره شما
با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند، مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 15:29 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلند صعود كند.
پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا
كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده
بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده
بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده
بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و
او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد.
داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور
كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش
شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن
! ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟ - نجاتم بده خدای من! - پس آن طناب دور كمرت را پاره
كن!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:17 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||