تبليغاتX
یا اباصالح المهدی ادرکنی
هدیه به پیشگاه مقدس امام عصر(عج)

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان؛
اما به قدر فهم تو کوچک می شود،
و به قدر نیاز تو فرود می آید،
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود،
یتیمان را پدر می شود و مادر،

 

محتاجان برادری را برادر می شود،
عقیمان را طفل می شود،
ناامیدان را امید می شود،
گمگشتگان را راه می شود،
در تاریکی ماندگان را نور می شود،
رزمندگان را شمشیر می شود،
پیران را عصا می شود،
محتاجان به عشق را عشق می شود؛

خداوند همه چیز می شود همه کس را


به شرط اعتقاد،
به شرط پاکی دل،
به شرط طهارت روح،
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس،

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا،
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک،
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار،
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها.

چنین کنید تا ببینید چگونه :

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند،
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند،
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند،

 مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 15:29  توسط م.گ  | 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلند صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟

- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام .

- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم. خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟ كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:17  توسط م.گ  |