|
هدیه به پیشگاه مقدس امام عصر(عج)
|
|
|
|
||||
|
چند روزي بود كه از گنجشك خبري
نبود.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا، هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی كه دردهایش را در خود نگه میدارد. و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت. خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست . گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ كجای دنیا را گرفته بود؟... و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی! گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود و نمي دانست چه بگويد. خدا گفت: و چه بسیار بلاهاي ديگر،كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی. ناگاه چیزی در درون گنجشك فرو ریخت و اشك در دیدگان گنجشك نشست. حسی عجیب وجودش را دگرگون کرد و سرانجام، های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:12 توسط م.گ
|
|
|||||
|
|||||